رضا قليخان هدايت
8
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ور جاهلى به منصب و مالى رسد مگوى * كان مال و منصب از مدد عقل و راى اوست عاقل ز نيك و زشت نشد شاد يا دژم * داند كه هرچه هست به حكم خداى اوست و له ايضا اقبال را بقا نبود دل بر آن منه * عمرى كه در غرور گذارى هبا بود ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن * اقبال را چو قلب كنى لا بقا بود * * * آنچه اندر سفر به دست آيد * مرد اندر حضر كجا يابد آنكه در بحر غوطه مىنخورد * سلك در و گهر كجا يابد * * * باز كز آشيان برون نپرد * بر شكارى ظفر كجا يابد گر هنرمند گوشهاى گيرد * كام دل زان هنر كجا يابد * * * ديو را طبع تو مزدورى بىمزد كند * گر زيادت طلبى آنچه تمامت باشد زهد راهى بود و شيوه رندى راهى * زين دو بنگر كه به دل ميل كدامت باشد و له ايضا از كدورات شيطنت رستن * با صفاى سروش بايد بود سوى شر سست راى بايد خاست * خير را سخت كوش بايد بود سرفكنده چو نرگس اندر پيش * همچو سوسن خموش بايد بود سينه گر گنج درهمى خواهى * چون صدف جمله گوش بايد بود و له ايضا مرد بايد كه در جهان خود را * همچو شطرنج باز انگارد كآنچه يابد از آن خصم برد * وانچه دارد نگاه مىدارد